تبلیغات
زهکلوت ما - دورگردی که رئیس جمهور شد (خاطرات شهید رجایی و باهنر)

تصاویر منتخب

درباره ما

زهکلوت من زیباست، مردم ساده و صبورش فرهنگ زیبای بلوچیش نخل های سبز بلندش باید دیده شود.

صفحات دیگر

دورگردی که رئیس جمهور شد (خاطرات شهید رجایی و باهنر)

شهر زهکلوت خاطرات بزرگان

شهید رجایی

«محمدعلی» تا آمد دست چپ و راستش را بشناسد یاد گرفت که کار کند و کار کند.دست فروشی که می کرد همان جا کنار خیابان بساط ناهار را پهن می کرد و شکم گرسنه اش را با نان و خیاری آرام می کرد.


خاطراتی از شهید محمد علی رجایی

 

زندگی‌نامه شهید رجایی

۱۳۱۲؛ تولد در شهر قزوین

۱۳۱۶؛ از داشتن نعمت وجود پدر محروم شد و تحت تکفل مادری مهربان قرار گرفت.

۱۳۱۸؛ آغاز تحصیلات ابتدایی تا اخذ گواهی‌نامه ششم ابتدایی در قزوین.

۱۳۲۷؛ آغاز خدمت در نیروی هوایی.

۱۳۳۲؛ فارغ‌التحصیل شبانه دوره متوسطه.

۱۳۳۵؛ ورود به دانش‌سرای عالی.

۱۳۳۸؛ اخذ مدرک لیسانس در رشته ریاضی و استخدام در وزارت فرهنگ به ‌عنوان دبیر ریاضی.

۱۳۴۰؛ عضویت در نهضت آزادی و دستگیری وی به مدت ۵۰ روز.

۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰؛ انجام دادن یک رشته فعالیت‌های آموزشی مخفیانه با همکاری افرادی چون شهید دکتر باهنر برای تربیت و پرورش افرادی که بتوانند در نبردهای مسلحانه شرکت کنند و به یاری رزمندگان فلسطینی بشتابند. در این سال‌ها شهید ‌رجایی به کشورهای فرانسه، ترکیه و سوریه سفر کرد تا برنامه مذکور را به نحوی سازماندهی شده عملیاتی سازد.

۱۳۵۳؛ دستگیری و زندانی شدن به مدت چهار سال.

۱۳۵۷؛ آزادی از زندان به همراه دیگر زندانیان سیاسی و ورود به مبارزات سیاسی و فرهنگی و تأسیس انجمن اسلامی معلمان.

۱۳۵۷ و ۱۳۵۸؛ پس از پیروزی انقلاب، مسئولیت وزارت آموزش و پرورش را برعهده گرفت و در زمان وزارت خود موفق به دولتی کردن همه مدارس شد و سپس به عنوان نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی برگزیده شد.

۱۳۵۹؛ در ۱۸ مرداد به عنوان اولین نخست‌وزیر جمهوری اسلامی ایران معرفی و با رأی قاطع به نخست‌وزیری انتخاب شد.

۱۳۶۰؛‌در پی عزل بنی‌صدر، به ریاست جمهوری رسید.

۱۳۶۰؛ در هشتم شهریور در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسید.

 

*****************

«محمدعلی» تا آمد دست چپ و راستش را بشناسد یاد گرفت که کار کند و کار کند.

دست فروشی که می کرد همان جا کنار خیابان بساط ناهار را پهن می کرد و شکم گرسنه اش را با نان و خیاری آرام می کرد.

باز هم کار بود و زحمت...

 ******************

مثل هر هفته،جوان های فامیل جمع شده بودند خانه رجایی!

یک نفر نیامده بود، وقتی سراغش را گرفت جوانی بلند گفت: چون مشروب خورده خجالت می کشد داخل شود.

هیچ کس نفهمید رجایی در گوشی چه حرفی به جوان زد، دستش را گرفت و آورد سر سفره و گفت:

 با هم غذا می خوریم

- ولی دهان من نجس است

«تو مهمان من هستی» را گفت و غذا را شروع کرد،

جوان می گفت که دیگر سراغ آن کار حرام نرفتم چون رجایی من را به لجاجت نینداخت.

 

 ******************

شیخ دانشسرا!

 به محمد علی و کاظم می گویند که ته ریش دارند و رفتارهایی که نشان مذهب دارد.

کاظم را کشیده کنار و می گوید: اگر می خواهی مثل بقیه باشی، با همان شوخی ها و رفتارها بهتر است اول ریشت را از ته بتراشی!

مکثی می کند و بعد می گوید: من و تو با این ظاهر دینی اگر خلاف کنیم همه متدینین را به تظاهر متهم می کنند.

 

******************

بحث حسابی گرم شده بود؛ یکی رجایی استدلال می آورد، یکی آن طرف کمونیست.

یک نفر توی جمع که ناظر بود یک دفعه فحشی پراند به لنین

عصبانیت رجایی را که دید گفت: به لنین فحش دادم شما چرا ناراحت شدید ؟!

با خشم فروخورده گفت: حق نداریم به کسی که مورد احترام دیگری است توهین بکنیم چرا که به خود او توهین کرده ایم.

اثر این احترام و منطق را بعدها دید وقتی جوان کمونیست به آغوش اسلام بازگشت.

 ******************

ضعف مرا به حساب انقلاب و مکتب من نگذارید

این جمله با همه حرف می زد...

نصب كرده بود پشت میزش

خیلی مواظب بود خلاف زیر دستانش را كسی به نام انقلاب نگذارد

از انقلاب برای خودش مایه نمی گذاشت

 هیچ وقت

******************

آقای رجایی شما حزب اللهی هستید؟

خبرنگار این را پرسید

زیركی كرده بود

می خواست جواب نخست وزیر را بسنجد.

- اگر حزب اللهی باشم از نوع لاجوردیهاست...

 ******************

این چه وضعیتی است؟

 - چه وضعیتی آقای رجایی؟

 - آسفالت کوچه را می گویم !

 - ببخشید، بد آسفالت کرده اند؟ می گویم درست کنند.

 - نه آقا! هیچ کوچه ای آسفالت نشده آنوقت آمده اید کوچه ما را درست کرده اید.

 - آخر شما ...

 آخر نداره. این ها اخلاق طاغوتی است ما که با اسم کاری نداشتیم؛ مشکلمان با رسم بود

 

 ******************

هر کس رجایی را دوست دارد، برود

همه از این حرف تعجب کرده اند

 گفت:

من مهمان دانشگاهم کار خوبی نکردید که برای استقبال به فرودگاه آمدید الان کار مردم زمین مانده و ناراحت می شوند اگر بشنوند به خاطر من اینجا آمده اید؛

آنوقت فحشش می ماند برای من و شما.

 

 ******************

دوست داری به من خدمتی کنی؟

ـ این چه سوالی است؟ هر کسی دوست دارد به رجایی رئیس جمهور خدمت کند

 این سوال مثل صاعقه از ذهن مرد گذشت که روبروی رجایی نشسته و او را خطاب کرده است.

- بفرمایید، سراپا گوش !

ـ همیشه به یادم بیاورید که من محمد علی رجایی ام، پسر عبدالصمد و اهل قزوین. کاسه بشقاب فروش و دوره گرد

مرد بهت زده فقط به رئیس جمهور کشورش نگاه می کند

 ******************

باورش سخت بود،

 برای همه؛

همین دو ماه قبل بود که بهشتی و 72 تای دیگر...

برای خیلی ها انگار همه چیز به پایان رسیده بود.

فقط قلب آرام امام بود که همه را آرام کرد

آرام آرام

وقتی فرمود:

«رجایی و باهنر اگر نیستند خدا که هست»

 

 

 

 

خاطراتی از شهید حجه الاسلام دكتر باهنر

زندگی‌نامه شهید باهنر

۱۳۱۲؛ تولد در شهر کرمان در محله‌ای به نام محله شهر.

۱۳۱۷؛ به مکتب‌خانه‌ای سپرده شد و نزد بانوی متدینه‌ای قرائت قرآن را آموخت.

۱۳۲۳؛ با راهنمایی حجت‌الاسلام حقیقی، دروس حوزوی را آغاز کرد.

۱۳۳۲؛ پس از اخذ دیپلم و رساندن تحصیلات دینی تا سطح، برای ادامه تحصیلات حوزوی، به شهر مقدس قم عزیمت کرد و در مدرسه فیضیه سکونت یافت. وی فقه را در محضر آیت‌الله بروجردی، فقه و اصول را در محضر امام‌خمینی و تفسیر و فلسفه را نزد علامه طباطبایی آموخت.

۱۳۳۵؛ ‌ ضمن ادامه تحصیلات حوزوی، در امتحانات دانشگاه شرکت و وارد دانشگاه الهیّات شد.

۱۳۳۷؛ پس از اخذ لیسانس، دوره فوق لیسانس رشته امور تربیتی و دکترای ‌الهیات را آغاز کرد.

۱۳۴۲؛ در اسفند ماه بود که پس از ایراد سخنرانی‌هایی در مساجد هدایت، الجواد، و حسینیه ارشاد دستگیر و پس از آن، ۶ بار پیاپی به زندان‌های کوتاه مدت محکوم شد.

۱۳۴۴ و ۱۳۴۵؛ فعالیت‌ در جهت ارشاد و تبلیغ مبانی دینی برای قشرهای مختلف مردم. در این سال‌ها، شهید باهنر ضمن حضور در مراکز تجمع نیروهای مذهبی متعهد و مبارز، سخنرانی‌های مهمی را در باب لزوم سرمشق‌گیری ملت‌های اسلامی از نهضت امام حسین علیه السلام بیان می‌کرد.

۱۳۴۶ تا ۱۳۵۰؛ ادامه روشن‌گری‌ها و فعالیت‌های سیاسی‌ـ اجتماعی هدفمند در راستای زنده نگه‌داشتن نهضت امام خمینی در مکان‌هایی چون مکتب‌الحسین، مسجد جلیلی، و… .

۱۳۵۰؛ ممنوع‌المنبر شدن،در پی سخنرانی شدیداللحن علیه جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی.

۱۳۵۲؛ به دنبال فعالیت‌های گسترده شهید باهنر و حساسیت و اعمال کنترل شدید ساواک بر اعمال و رفت وآمدهای ایشان، دستگاه امنیتی رژیم، به طور مرتب و مکرر، نزدیکان، به خصوص همشیره ایشان را دستگیر می‌کردومورد بازجویی قرارمی‌دادودر بیابان‌های اطراف تهران رها می‌کرد.

۱۳۵۷؛ ‌به فرمان امام و به همراه چند تن از یاران،‌مأمور تنظیم اعتصابات شد و در همان سال نیز با فرمان امام به عضویت شورای انقلاب اسلامی در آمد. پس از آن، مسئولیت‌هایی از قبیل نمایندگی مردم کرمان در مجلس خبرگان، نمایندگی شورای انقلاب اسلامی در وزارت آموزش و پرورش و نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی را برعهده داشت. در کابینه شهید رجایی نیز وزیر آموزش و پرورش شد.

۱۳۶۰؛‌پس از فاجعه هفتم تیر،‌شهید باهنر به عنوان دبیر کل حزب جمهوری‌اسلامی معرفی شد.

۱۳۶۰؛ در پی برکناری بنی‌صدر و انتخاب شهید رجایی به عنوان رییس جمهور دکتر باهنر به عنوان نخست‌وزیر معرفی شد.

۸ شهریور ۱۳۶۰؛ شهادت در دفتر نخست‌وزیری

 

******************

بشارت فرزند صالح را در خواب به حاج اصغر داده بودند.

خواب دیده بود فرزندش

«ناصرالدین آسمان­ها»

 لقب گرفته است.

«محمد جواد» به دنیا آمد.

رمز این لقب سال ها طول کشید تا گشوده شود ...

 

 ******************

مراسم ازدواج باهنر بود.

محمد جواد

جوان کت و شلواری، خوش پوش و آرام، گوشه مجلس نشسته بود.

می گفتند:

دوست باهنر است، اسمش ...

علی شریعتی

  ******************

فهمیده بود پدر در خرج تحصیل محمد رضا مانده، کسی نمی دانست «محمدجواد» این پول ها را چطور پس انداز می کند و برای مخارج برادر میفرستند

اما... خدا که می دانست.

ذخیره کرایه تاکسی و به جایش دو ساعت پیاده روی، غذا هم که ...

 می شد گاهی نخورد؛

  

******************

چپ و راست، می رفتند و می آمدند که باهنر با بچه کمونیست­ها می گردد.

وقتی با آن جوان کمونیست می­دیدندش که شوخی و خنده ...

- حاج آقا، در شأن شما نیست که با این ها باشید!

دست گذاشته بود روی شانه های طرف و گفته بود: هنر این است که این ها را به راه بیاوریم که اگر نتوانستیم همه جوان­های ما را کمونیست می کنند...

 

******************

با خانواده که سفر می رفت؛ حتماً یک خانواده دیگر را هم با خود می برد.

می گشت در فامیل و دوستان، خانواده ای که توان مالی سفر نداشت همراه می کرد.

هم تفریح می کردند و هم تا برگشت، کلی از مشکلات روحی و روانی اعضای آن خانواده حل شده بود.

 

******************

رفته بود دوره فشرده زبان انگلیسی.

روحانی و زبان انگلیسی!

خطبه می خواند

انگلیسی

باور نمی کردی او همان باهنر ، روحانی ایرانی است

 

******************

در آن اوضاع و احوال طاغوت، تلویزیون که نمی­شد دید؛ فیلم ها هم که وضعش معلوم بود.

زدن شرکت فیلم و دوبله و اصلاح فیلم های خوب و پخش برای خانواده های مذهبی کار خوبی بود،

اما شاید کسی فکر نمی کرد که یک روحانی از این کارها بکند.

 

******************

پر کاری­اش خیلی­ها را به تعجب وا داشته بود.

 آمده بودند که اینقدر کار نکنید، به فکر خودتان باشید، خسته می شوید ...

می گفت: «من هرگز خستگی را ملاقات نخواهم کرد»

لبخند روی لب­ها هم نمی توانست سنگینی و قرمزی چشم ها را بپوشاند ... 

 

******************

 آقای وزیر به نظرم این جا اشتباه کردید: به این دلیل و این دلیل.

دلیل ها همه درست بود.

وزیر صبور لبخندی زد و گفت: «مرد آن است که حرفش دو تا شود»

می­گفت نباید به اشتباه خود اصرار کنیم.

شاید خیلی­ها می­گفتند باهنر دیسیپلین وزارت ندارد

 

 ******************

همه خوشحالند از انتخابی که کرده اند؛ رئیس جمهور رجایی و نخست وزیر هم باهنر ...

صدای انفجار تن خیلی ها را لرزاند،

 خیلی­هایی که دو ماه قبل تابوت بهشتی و یارانش را بر دوش حمل کرده بودند.

 این بار نوبت پر زدن رجایی بود و باهنر.

چه کشیدند این ملت...

 

مطالب مرتبط:

زندگی نامه قاسم سلیمانی + چرا حاج قاسم سلیمانی خطرناک ترین مرد سال از نگاه آمریکاست؟

سیاستمداران شوخ طبع تاریخ

بهلول

دانلود کلیپ بسیار زیبا از نوجوان شهید مهرداد عزیز الهی 

جملاتی از بزرگان که انسان با خوندنش به فکر فرو می ره...

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.