تبلیغات
زهکلوت ما - مطالب جازموریان

تصاویر منتخب

درباره ما

زهکلوت من زیباست، مردم ساده و صبورش فرهنگ زیبای بلوچیش نخل های سبز بلندش باید دیده شود.

بایگانی

صفحات دیگر

بأی ذنب قتلت ...

رودبارجنوب شهر زهکلوت

بأی ذنب قتلت

سرزمین من بیشتر شبیه افسانه است، در تمام دنیا شما سراغ نخواهید داشت جایی حتی آفریقا که مرگ ناشی از نیش عقرب یکی از مرگ و میرهای حتی جزیی اش به حساب آید ولی اینجا دخترکان مظلوم #قلعه_گنجی، رودباری و کهنوجی با یک نیش کوچولوی عقرب به دلیل اینکه امکانات در منطقه شان نیست خیلی راحت جان می دهند.
فرزندانی که هیچ گناهی ندارند به جز اینکه زاده این خاک و بوم اند.

ادامه مطلب

تصاویر لو رفته از فیلم زیورک به کارگردانی مهدی میرزایی ...

جازموریان

فیلم زیورک

فیلم( زیوَرَک) ساخته جدید مهدی میرزایی کارگردان و هنرمند جنوبی اهل تمگران می باشد که قرار است چند وقت دیگر پخش شود.
نویسنده و کارگردان فیلم زیورک را  مهدی میرزایی ،تهیه کننده سید رائد امیری تهرانی ،صدا و تدوین حجت دهقان و تصویربردار این فیلم را مهدی میرزایی بر عهده دارد. در ادامه می توانید عکاس های از این فیلم را که انتشار یافته را با هم ببینیم .

ادامه مطلب

مرد رودباری و دختر بازرگان ...

رودبارجنوب

مرد رودباری و دختر بازرگان

قصه و افسانه قدیم‌ترین میراث فرهنگی بشر است. با مطالعة قصه‌ها و افسانه‌های ملل می‌توان دربارة اندیشه و گفتار مردم اطلاعاتی کسب کرد. آن زمان در می‌یابیم که چگونه می‌اندیشند و با رویدادهای تلخ و شیرین زندگی چگونه روبه‌رو می‌شوند. اگرچه ممکن است خود مردم از نفوذی که این قصه‌ها روی آن‌ها داشته بی‌خبر باشند، ولی در هر حال قصه‌ها با مهم‌ترین وسیلة آموزش و پرورش بوده‌اند. ادامه مطلب رو بخونید
ادامه مطلب

خاطره انگیزترین خاطرها....

خاطرات

پچیل کردن

هیچ گاه فراموش نخواهم کرد خاطره آن روز ها را  ؛ صبح پگاه که بیدار می شدم مادر نشسته بود بر درگاه دوار و افتاده بود به کار ورز دادن خمیر . کار خمیر که تمام می شد چایی شیرین می کرد و نانی در آن تلیت می کرد و  صبحانه ای می ساخت برای من و به راهم می کرد تا بروم به دبستان . و خود چیلکی بر می داشت و می رفت به جنگل برای دار . زنگ دوم از پاتل شاکهای کلاس کپری ننه را می دیدم که گوشه های روسری سیاه کودری اش را چهار لا گذاشته روی سرش و کوهی از هیزم نهاده بر آن . زنگ که می خورد گشنه تر از همیشه به خانه می رسیدم  . بی بی نبات و خاله مه دیم و ننه را می دیدم کنار تنور . بی بی چانه می گرفت و می گذاشت لای سهره ، خاله مه دیم تنک می کرد و می گذاشت روی نون بند و ننه که ایستاده بود کنار تنور به چسباندن  . سر در تنور می برد و خمیری می چسباند ، سر که بر می آورد نانی در دست داشت برشته چون قرص خورشید . پای تنور که می رسیدم سلام می کردم و همه چه مهربانانه جوابم می دادند . ننه از کوه داری که صبح از صحرا آورده بود چکوتی بر می داشت  ، گوشه ای از نان را که نازکتر بود و برشته تر بود  جدا می کرد ، چکوت را چونان نیزه ای از وسطش می گذراند و دو طرف چکوت را می داد دست من . که مبادا دست های نازک کودکانه بسوزند و می گفت " سگده ی چکوم بهم "   به ادامه مطلب رجوع کنید

ادامه مطلب

طایفه من سرتر است...

شهر زهکلوت

طوائف زهکلوت

امروز مدرسه، بین من و دوستام بخاطر اینکه هرکی بگه طایفه من سرتر و بهتر از بقیه طایفه هاست دعوای لفظی رخ داد.
من  گمان می کردم که فقط طایفه من از همه بالاتر و قدرتمندتر است، ولی انگاری بقیه هم همین فکر رو راجع به طایفه خودشون داشتند.
به هر حال اومدم خونه و از پدرم پرسیدم که...



ادامه مطلب

مطالب مرتبط